چند شب پیش با حالی خسته، ماهیچههای دردناک، دردی تیرکشنده در کف پا و بدنی نمناک از عرق به خانه بازگشتم. همسرم پرسید: «امشبت چطور بود؟»
گفتم: «فوقالعاده.»
نود دقیقه را در باشگاهی پرازدحام گذرانده بودم با ده میز پینگپنگ و بازیکنان مختلف، همگی مشغول رقصاندن و ضربه زدن به آن توپ کوچک بر روی میز. تا ساعت نه شب، سرخوش، خسته و پیروز بودم. دو جوان نصف سنم را شکست داده بودم و از حریفان لایق شکست خورده بودم. در نگاه یک مشاهدهگر سطحی، شبی عادی بود. اما برای من، یک معجزه بود.
پینگپنگ را در دانشگاه شروع کردم و در دهه سیسالگی عمیقتر به آن پرداختم. از پلههای طولانی مرکز تنیس روی میز در وستفیلد نیوجرسی بالا میرفتم، به تماشای استعدادهای المپیکی مینشستم و درس میگرفتم. اما به زودی، عمل آرتروسکوپی برای درمان پارگی منیسک زانو، مرا از میزها دور کرد. کمی بعد، رانندهای بیدقت در یک گذرگاه عابر پیاده، به طور غیرقانونی پیچید و مستقیم به زانوی آسیبدیده من کوبید.
تعویض مفصل برای افراد در دهه سیسالگی گزینه چندان مناسبی نیست. جراح تمام تلاشش را برای ترمیم زانوی خردشده من به کار بست، یک پیچ تیتانیوم کار گذاشت، توصیه کرد لاغر بمانم، از خریدهای طولانیمدت پرهیز کنم و گفت دیگر هرگز ندوم.
سه ماه گچبندی، پای تحلیلرفتهام را ضعیف و بیفایده کرده بود. ایستادن عذابآور بود. به دنبال کفشهایی گشتم که بتوانند زانوم را محافظت کنند و هدفم را تنها دوباره راه رفتن و بالا رفتن از پلهها قرار دادم. سالها بعد، وقتی سعی کردم پینگپنگ بازی کنم، یک هفته لنگیدم. بنابراین بازی را کاملاً از ذهنم بیرون کردم.
در ۵۳ سالگی، چالشی جدید از راه رسید. یک فرورفتگی کوچک در سینه راستم، بدخیم از آب درآمد. بنابراین تحت لامپکتومی و سپس شیمیدرمانی و پرتودرمانی قرار گرفتم. در پایان درمان، حتی تحمل لباس روی تنم طاقتفرسا بود و یک دور گردش در کوچه، نفسم را به شماره میانداخت. زانوی قدیمیام دوباره درد گرفت؛ بافت اطراف جای زخم، شکننده و مثل کشهای کهنه به نظر میرسید.
اما میخواستم از نو شروع کنم. خوردن باربیکیو را کنار گذاشتم، از لبنیات پرهیز کردم و به کلمپیچ روی آوردم. به جلسات درمانی و گروههای حمایتی رفتم. در یک دوره ۴۵۰ دلاری «کاهش استرس مبتنی بر ذهنآگاهی»، یاد گرفتم چگونه با حرکات کششی دردناک کنار بیایم و بدون آسیب زدن به خود، جان تازهای به ماهیچههای تحلیلرفته بدهم.
یک روز، پای آسیبدیدهام کمی بهتر کار کرد. زانو مدتی بود که متورم نبود. جرقهای از امید در دلم زده شد.
آیا حالا، در این شرایط و در این سن، پینگپنگ برایم ممکن بود؟
پینگپنگ، یا تنیس روی میز، یکی از سریعترین ورزشهای راکتی است که نیاز به استقامت عضلانی و تنفسی دارد. بازیکنان برای بازگرداندن توپهایی که گاه سرعتشان به بیش از ۹۶ کیلومتر بر ساعت میرسد، به جابجایی سریع پا و انعطاف بالاتنه نیاز دارند؛ عکسالعملی سریعتر از تنیس یا بدمینتون. اگرچه جداول مصرف انرژی این ورزش را در رده فعالیتهای «۴ MET» (معادل تیراندازی با کمان یا بولینگ) قرار میدهند، اما آلساندرا مورا زاگاتو، فیزیولوژیست ورزشی دانشگاه ایالتی سائوپائولو برزیل میگوید بازیکنان ماهر در طول مسابقه میتوانند به اوج ۱۱.۷ MET هم برسند؛ یعنی معادل ورزش شدیدی مثل راکتبال یا قایقرانی متوسط.
مطالعهای بر روی ۱۶۴ زن کرهای ۶۰ ساله و بالاتر نشان داد تنیس روی میز، حتی بیشتر از رقص، پیادهروی، ژیمناستیک یا تمرینات مقاومتی، عملکرد شناختی را بهبود میبخشد. تحقیقات دیگر حاکی از آن است که پینگپنگ ممکن است علائم اختلال کمبود توجه و بیشفعالی را تسکین دهد.
جیمی باتلر، قهرمان چهار دوره انجمن تنیس روی میز آمریکا که در دهههای ۲۰ و ۳۰ زندگیاش بر یک بیماری عضلانی ناتوانکننده غلبه کرد و در ۴۴ سالگی دوباره عنوان قهرمانی را به دست آورد، میگوید: «نکته فوقالعاده ورزش ما این است که هرکسی میتواند آن را بازی کند. من بازیکنان ۹۰ ساله و ۱۰ ساله را دیدهام.»
چهار سال پس از اتمام پرتودرمانی، تصمیم گرفتم رویای پینگپنگ خودم را محقق کنم. شرط اول: لباسی که پوست حساسم را نیازارد. تاپ ابریشمی و حاضر. شرط دوم: کفشی که به زانوی آسیبدیدهام فشار وارد نکند. کفشهای بولینگ سفید، حاضر.
اهدافم واقعبینانه بودند: فقط به اندازهای خوب باشم که دیگران حاضرباشند با من بازی کنند. برای توپهای غیرممکن خودم را به خطر نیندازم. یادم باشد چگونه عرق بریزم.
با احتیاط به باشگاه تنیس روی میز محلمان رفتم؛ زنی به شدت نامتناسب، در دریایی از مردان، بعضی در دهه بیستسالگی و تعدادی بالای ۸۰ سال. مردی با چهرهای مهربان از من دعوت کرد با او بازی کنم. بعد از بیست دقیقه خسته شدم، اما با خوشحالی به خانه رفتم. زانویم تحمل کرده بود.
هفته بعد بازگشتم، توپ زدم، بازیها را باختم. در ثبت امتیازها هم مشکل داشتم، اما چه کسی به امتیازها اهمیت میداد؟ فقط با بازی کردن، خودم را برنده احساس میکردم.
خیلی زود برایم روشن شد که هنگام بازی باید ذهنآگاهی را به خاطر بسپارم. به راحتی با فریاد حریف یا توپهای پرت شده از میزهای دیگر حواسم پرت میشد. مجبور بودم تمرکزم را بر آن توپ کوچک حفظ کنم. مراقب چرخش توپ باشم. و برای حمله عجله نکنم.
ماهها گذشت و تقریباً نامحسوس، استقامتم بهبود یافت. حریفان شروع به تعریف از ضربههایم کردند. یک بازی را بردم. گمان کردم شانسی بوده. اما دوباره اتفاق افتاد.
این روزها، زدن ضربههای قاطع حس فوقالعادهای دارد. یک بطری آب در کنار دستم میگذارم درحالی که عرق از تنم میریزد. وقتی خسته میشوم میایستم و از زانوی شکنندهام برای عملکرد خوبش تشکر میکنم.
بعضی شبها آنقدر با شادی بازی میکنم که تقریباً باور میکنم این ورزش، چشمه جوانی است.
